تبليغاتX
FUckOFF

جسم هرزه هزار بار مقدس تر از یک روح هرزه است...

حِس م ی کنم جَسَد َ م بهم آویرون ه ه !

+ تاريخ ساعت نويسنده مهگل |


شهر خاموش من

شهر خاموش من

آن روح آن روح بهارانت کو

شور و شيداي انبوه عزارانت کو

شهر خاموش من

شهر خاموش من

آن روح آن روح بهارانت کو

سوت و کور از شوق

مي کده ها خاموشن

نعره و اربده ي باد گسارانت کو

شيه ي اسبو هياهوي سوارانت کو

زير سر نيزه ِ تاتار چه حالي داري

چه حالي داري؟

+ تاريخ ساعت نويسنده مهگل |

دیگه نَ
ه آرزویی دارم و نَه کینه ای.

آنچه که در من ان س ا ن بود از دست دادم.

گذاشتم گم بشود.

در زندگانی آدم باید فرشته بشود با انسان و یا حیوان!

من هیچکدام از آنها نشدم ،زندگانیم برای همیشه گم شد.من خود پسند ،

ناشی و بیچاره بدنیا آمده بودم.حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در

پیش بگیرم.

شماهائی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید ،کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟

من دیگر نمیخواهم  نه ببخشم و نه بخشیده بشوم.

نَ ه چپ بروم ، ن َه راست .

میخواهم چ ش م هایم را ب ِه آیند ِه ببندم و گذشت ِه را

فراموش کنم!



پ.ن:آ خ خ خ خ  روانم

پ.ن:آخ خ خ خ خیال های گذرنده

پ.ن:آ خ خ خ خ فکر های دیوان ِه

پ.ن:آخ خ خ خ خواب ها یم

پ.ن: آ خ خ خ خ خ مزخرف ها ا ا ت آخ خ  خرافات

پ.ن:آ خ خ خ خ قوای کور من

پ.ن:آ خ خ خ خ خ خ خ ورق های دروغ گو فال!!!

پ.ن:آ خ خ خ خ خ خ خ خ خ  جشم هایم آ خ خ خ خ !

+ تاريخ ساعت نويسنده مهگل |

چه هوس ها ئی به سرم میزنَد!

همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم،

همان گلین باجی که برایم قصّ ه میگفت و آب دهان خود َش را

فرو میداد

اینجا بالای ِ سَرَ م نشسته بود،

همانجور من خسته در رختخواب افتاد ِه بودم،

او با آب و ت ا ب برایم قصّ ه میگفت و آهسته چشمهای َم بهم میرفت.

فکر میکنم میبینم برخی از تیکه های بچگی بِخوبی ی ی یادم میآ یَ د.

مثل این اَست که دیروز بود ِه ،

میبینم با بچگ ی ی َم آنقدر ها فاصله ندارم.

س َر ت ا س َر زندگ ا ا نی س یاه،پَست و بیهود ِه خودم را

میبینَم.

آیا آنوقت خوشوقت بودم؟

ن َه ،چه اشتباه بزرگی ی!

همه گمان میکنند بچ ِه خوشبخت است.

نه خوب یادم است.آن وقت بیشتر حَساسّ بودم،

آن وقت هم مقلد و آب زیر ک ا ه بودم.

شاید ظاهرا َا َ میجندیدم یا بازی میکردم،ولی در باط ِن ن

کمترین زخم زبان یا کوچکتر ی ین پییشآمدّ ناگوار و بیهود ِه ساعت های دراززّ

فکر مرا ب ِخود مشغول میییداشتتّ و خودم

خودم را می ی یخوردم!

اصلا َ َ مرد ِه شور این طبیعت مرا ببرد،

حق بجناب آن هائی است که میگویند

بهشت و

دوزَخّ در خود اشخاص است،بغضی ها خوشّ ب دنیا میآیند و بغضی ها ن ا خوشّ!



پ.ن:خدای ا میشه  در ِ حکمت ت را ببندی و باران رحمت بباری؟!

پ.ن:اِی انسان فرامو ش شد ِه!!

پ.ن:ا ِ ی خدا ی ِ بزرگ شدِه!!!

پ.ن:ا ِ ی خر های انسان شد ِه!

پ.ن:ا ِ ی حرف های ِ به حلق رسید ِه!

پ.ن:اِ ی مردگان خاک شد ِ!

پ.ن: ا ِ ی خاک های بر سر ما ریخت ِه شد ِه!!!

پ.ن:ا ِی دعا های به کجا رسید ِه و نرسید ِه!

پ.ن:ا ِی فکر های شگفت انگیز ِ در مغز پیچید ِه!!

پ.ن: ا ِی...

پ.ن:ب ِ کدامین سو میروید!!


+ تاريخ ساعت نويسنده مهگل |


>